تبليغاتX
diary
 

سلام عرض می نماییم خدمت کلیه ی عابرین پیاده ای که گذرشون گاها به اینجا میفتاد و نمی دونم هنوزم میوفته یا نه..!!!

شاید هنوزم سر پا باشین یا مثل من عطای تایپیدن رو به لقائش بخشیده باشین!!!

به هر حال...

امیدوارم که حال همه تون خوب باشه!

راستش این شونصدمین باره که تصمیم می گیرم بیام و یه پست بذارم ولی هی نمی شه!

 

خب... از شما چه پنهون پس از اینکه درسو مقشا تموم شد و ارشد هم گل کاشته شد؛ خیلی طول نکشید که رفتم سر کاری که مساوی با همون سر کار بودنه...!!!

 

الانم سر همون کارم منتها یه جای دیگه!

 

بنده ای که ۷ ترم آزگار تو درسای زبان انگلیسی مغروق بودم آخر و عاقبتم این شده که برم سر یه کار کاملا نا مرتبط...!!

 

و هم اکنون در امور کشتی روندن...که نه!... کارای مرتبطش مشغولم!

 

بعدا بقیه اش رو میگم!

 

براتون آرزوی خوشی و شادی دارم-گرچه سخته!

 

و

 

خداحافظ تا دیداری دوباره!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 15:53  توسط s | 

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود

 كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست

متن زير داستان كوتاهي از اوست

 

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

 

-----
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:49  توسط s | 

Dan Balan - The 24th letter lyrics

  

 I've checked the mail box
But it's all the same
,
I won't ask about it anymore.
I just had another crazy day
And you know, your letters make me strong.

But don't worry, baby... I'm O.K.
I can handle it till 9 p.m.

Cause when the sun goes down
And everyone is gone
You're my door, my only open door.

I've prepared so many things to say
But when I talk to you my voice is numb.
So I'll keep writing letters till I'll break
That's the only thing that makes me smile.

But don't worry, baby... I'm O.K.
I can handle it till 9 p.m.

Cause when the sun goes down
And everyone is gone
You're my door, my only open door.

Don't let me down
Cause when the sun goes down
And everyone is gone
Your my door, my only open door.
Don't let me down
Cause nothing helps me more
Than just a thought from you
You're my door, my only open door.

When the sun goes down
And everyone is gone
You're my door, my only open door.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 15:19  توسط s | 
تا اطلاع ثانوی خداحافظ!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:51  توسط s | 

یادته؟

من و تو؟

کوچولو بودیم...تقریبا هم سن.

تو همیشه بغل کسی می نشستی...اما من چون مرد بودم همیشه رو پاهای خودم می ایستادم.

همیشه بهت حسودیم می شد.

همیشه لباسای خوشگل تن تو بود. لاک می زدی. خانوم خوشگله تو بودی و من نمی فهمیدم چرا من نباید باشم؟ تو موهاتو دم موشی می بستی. گل سر میزدی. دامن می پوشیدی....خیلی دوست داشتم.

بزرگتر که شدیم من هیچ عوض نشدم. همیشه بلوز و شلوار تنم بود. اما تو موهاتو قایم می کردی. روسری و مقنعه داشتی. ولی من....

روزا گذشتن و بزرگ شدیم. من عوض نشدم ولی تو هی عوض می شدی. انگار هر روز بزرگ می شدی.

من می رفتم صف نون وایی. خرید می کردم. ولی همیشه "بچه" بودم. تویی که بیشتر یا خونه بودی یا کلاس"خانم " می شدی.

بعد من کم کم مرد شدم. هنوز لباسام همون بود. فقط کمی سبیل داشتم...چقدر تلاش کردم که چند تا مو رو صورتم باشه. اما بعدش چون دوستام می گفتن" ضایع" همه کاری می کردم تا نباشه!

ولی تو همش خوشگل می شدی...خوش به حالت که سبیل نداشتی و هیچ وقتم لازم نبود که داشته باشی!

.

.

حالا من بزرگ شدم. یه مرد واقعی!

تو هم شدی یه خانم واقعی!

همین روزا می شی عروس.....

اما من هنوز غصه می خورم...بغض گلومو می گیره...چشام بارونی میشه.

چه زود بزرگ شدی....چه زود دیر شد.

چرا همون روزا که بی نگرانی دستتو می گرفتم

نگفتم اندازه ی همه ی آدما دوستت دارم؟!........................

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:3  توسط s | 
سهراب راست می گفت:
مرگ پایان کبوتر نيست.
مرگ وارونه یک زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن م یگوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان میچيند.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانيم.
ریه های لذت، پر اکسيژن مرگ است...
...............

من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم

 که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند

 و رسیدن حق کسانی که نمیدوند.

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

همه نیاز من روی لبخند تو خلاصه می شود . به من فرصت میدهی ؛ فرصت نگریستن ، مهربان بودن ، دوست داشتن ، و من تا آخر عمر ، شبیه لبخند تو می شوم : پاک ،بزرگ و عمیق ؛ و تو با تمام وجود پذیرای منی. براستی وسعت تو تا کجای نا کجاست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 15:19  توسط s | 
سلام به همه ی دوستان...مخصوصا اونایی که هنوز به یادم هستن.

یادش بخیر..پارسال چقدر شاد و با روحیه می نوشتم. وقتی سیر نوشته هامو از اول تا حالا می بینم کلی غصه می خورم!!!! انگار صد سال گذشته.  پارسال نزدیکای عید کلی براتون نوشتم ؛ از همه چیز...ولی امسال اصلا حالو حوصله ندارم بگم.

از کارایی که کردمو نکردم.

از فارغ التحصیلی و سردر گمی بعدش.

از اینکه چه بده همه یدفه آدم رو تنها بذارن!

فکر می کردم امسال سال خوبی باشه ولی نشد...شاید سال بعد!

تو سال جدید برای همتون بهترین آرزو ها رو دارم.

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 9:40  توسط s | 
سلام!

خوبین؟

مرسی از اینکه به یادمین!

تولدم مبارک!یه سال پیرتر شدماااااااااااا............................!Birthday Party

راستش هفته پیش تولدم بود. قرار بود چند نفری بیان خونمون.اما پامو تو یه کفش کردم که من می خوام برم! خونه نمی مونم! به همین جهت بنده های خدا پا شدن شب قبل اومدن خونمون! اگر بشه تصویر کیک رو میذارم براتون!

فردا صبح علی الطلوع رامو کشیدم رفتم ولایت! اونجا هم خبری نبود! ولی پروژه ای بود که باید تحویل میدادم و تو خونه به دلایل مختلف از جمله شکست عاطفی(!)Sigh و دسترسی به اینترنت نمی شد جمع و جورش کنم. برای همین رفتم اونجا و مشغول شدم. Consoleهمه چیزو مرتب کردم و همون شبه  پایان نامه رو تموم کردم...خیلی زحمت داشت. امیدوارم یه نمره ی درستو حسابی بدن استاد..البته مقادیر زیادی نامرد هستن ایشون!

 

بعد اینکه هیچی دیگه! روز تولدم رو به عزلت نشینی گذروندم.اصلا حالو حوصله ی خونه رو نداشتم.حوصله ی هیچکسو هیچ چیزو نداشتم. اونجا هم خوشبختانه هیچکس نبود.

یه دسته گلم به آب دادم!

رفتم برای شام تو قابلمه یه نفری تن گذاشتم بجوشه. رفتم نماز بخونم برگردم برش دارم. اما سر نمازم اونقدر طول دادم که اصلا یادم رفت! یکمی دعا کردم یه عالمه فکر...تو افکارم غرق بودم که دیدم غوغایی به پا شد! Rolling Pin

اون تن ماهی مال کی بببببببببببببببببود؟!

یکم طول کشید تا بفهمم صحبت راجع به چیه..آروم از اتق خزیدم بیرون..همه ریخته بودن تو راهرو! از صدایی حرف می زدن که من اصلا نشنیده بودم! از بقیه طبقاتم اومده بودن! سرایدارم تو راه بود...

 

به خودم جرات دادم و در حالی که به روی مبارک نمی آوردم رفتم تو آشپزخونه. اگر گفتین چی دیدم؟!

 

 

تن ماهی منفجر شده بود!

خالی خالی بود...

کجا بود؟

رو سقف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ریز ریز شده بود و چسبیده بود به سقف! قابلمه هم حسابی داغون شده بود!

حیف عجله داشتم در برم...نشد عکس بگیرم. سرایدار بیچاره همه جا رو تمیز کرده بود و شلنگ گازو که از جا در اومده بود رو جا انداخته بود. قابلمه رو هم خیسونده بود! اگر هنوز باشه عکس اونو می گیرم میذارم براتون!

خلاصه اینکه کلی خندیدیم...آخرشم گفتم "مال یکی از بچه های اتاق ما بود!!!!"

خدا رو شکر اون موقع کسی آشپزخونه نبود(عمومیه) چون ممکن بود در تن که از جا در اومده بود بخوره بهش....

دوست جون حلالم کن! اون قابلمه دیگه قابلمه بشو نیست!I'm Sorry

 

و اینگونه بود که آن شب شام هم نخوردم!!!!

 

////

 

اینم یدونه هدیه از طرف یدونه دوست! دوستای من همه خسیسن! من اکثرا کادو میدم ولی اونا نه!

 

 

 

نکته های بی ربط: هیچوقت هیچکسو بی مدرک متهم نکنین..مخصوصا واسه چیزای بی ارزش.

سعی کنین به جای دروغ گفتن چیزی رو که نمی خواین اصلا نگین!

برای اعتقادات و علایق دیگرون ارزش قائل باشید.

به قول هاتون وفادار باشین.

به چیزی که میگین خودتونم عمل کنین و از حرفاتون پشیمون نشین. درست همیشه درسته و غلط همیشه غلط- البته نه به تشخیص و دلخواه شما! پس اگر به ضررتون بود یا از خوب بودن خسته شدین دلیل نمیشه همه چیزو رها کنین!

قبل حرف زدن فکر کنین....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:31  توسط s | 
سلام دوستان!

خوبین؟!

یلدا خوش گذشت؟!

به ما که نه زیاد!

آخه تو خوابگاه بودیم اونم با قبایل بدوی و مائو مائو!

 

بگم؟

اولش کلی بار از خونه خرکش کردیم من میوه-تقریبا همه چی! +تخمه+شکلات کفشدوزکی+آلبالو

دوستام هم میوه و تخمه هایی که من همیشه باهاشون درگیری دارم!:ژاپنی!

یه عالمه هم پفک و چیپس خریده بودیم جاتون خالی!

از اول شب هی نشستیم که دیر شه..تا بقیه حواسشون نبود منو دو تا دوست جونا شام خوردیم...حوالی ۷!

بعدشم یه بار ۱۰ شام خوردیم..که ماکارونی خوشمزه بود.با پنیرو قارچ!

بعدش باز هی نشستیم! یکمی که دیر شد بچه ها شروع کردن کارت بازی(!) منم که دوست ندارم با دوستم مشغول اختلاط راجع به افسردگی جدیدم بودیم.

یکمی که گذشت بردیم میوه ها رو شستیم، خودم چیدم و آوردیم. هنوز نفهمیده بودیم چی به چیه که دیدم دوست خل و چلم که در حد حاج خانوما تعارف میکنه و به زور همه چیو میکنه تو حلق آدم؛ همه شکلاتهای نازنینمواهدا کرده به دوست یکی از بچه ها که خودشو به طور مستمع آزاد مهمون کرده بود.

منو میگی دهنم بااااااااااااااااااااز!

به رومون نیاوردیم ولی تا آخر همین بساط بود..و بدتر اینکه دریغ از یه تشکر!

خلاصه اینکه شب مزخرفی بود. من بیشتر مشغول تماشا بودم و به دلایلی چیزی از گلوم پایین نمی رفت. بقیه ولی میرفت! طوری که یکی اواخر پخش زمین شده بود و داشت منفجر میشد!آخه اینم شد کار؟!

آخرشم تا دو شب نذاشتن بخوابم و هی عکسای ضایع می گرفتن! اونم بعد اینکه همه چیز ناپدید شده بود! ...البته من تو هیچ کدوم نبودم.

بدرقه ی راه مهمون ناخوانده هم چهار تا حرف قشنگ در وصفشون بود که صمیمانه به همراه چشم غره های وحشتناک بهش اهدا کردم! البته نه اینکه بره هااااااا ..تا دو بیدار بود بعدشم ولو شد وسط اتاق خوابید!

جالبه که دوستش خودشم اضافیه و مهمون ماست!

 

و آن شب درسو مقش تعطیل بود!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:30  توسط s | 

سلام دوستان!Baby Girl

چون هی اصرار می کنین می گم که....

نمی بینین بچه مردم مشق داره درس داره ارشد داره سرما هم که خورده به سلامتی!Rolling Pin بنابر این نه اعصاب داره نه وقت نه حوصله؟!I'm Sorry

اینجا هم که امنو امانه..هیچ اتفاق باحالی نمیفته یا اگر بیفته من اونقدر بی حالم که به نظرم بی مزه میاد!

از اول مهر تاحالا فقط  پروژه ست که سرمون خراب شده!  یکیشو تموم کردم ولی بقیه موندن. یکی از استادا هم جوگیر شده از ما پایان نامه یا چیزی شبیه به اونو می خواد ! 

فکر کنم حالا دیگه درک کنین کسی که کلی مشق داره و گلوشم می سوزه رو!Console

از اینا گذشته بسی نا امیدم از همه چیز...مشکلاتم که نمی ذاره آدم یه لحظه آروم باشه....

Rock n Rollچند تا نکته درون دانشگاهی:

1.      یکی از استادا قهر کرده ازمون! آقا هستن ایشون البته! سوئ تفاهم نشه!صد رحمت به خانوما! یه بار میگه مشق ننوشتین. یه بار میگه غیبت می کنین. یه بار بچه ها شلوغی کردن...خلاصه شازده همیشه خدا یا قهره یا داره قهر میکنه! شاید برای همینه که ترشیده!

2.      یکی از استادا که یه پسر داشت الان یه  دخترم داره! خوش به حالش!البته شبا همیشه بیداره دیگه. صبح ها هم خواب آلود! ولی خب..می ارزه!.... ...قدم نو رسیده مبارک!

3.      اونیکی استادمون پرسیدن برنج شفته یعنی چی؟ یکی از بانوان فرمودن همونی که چند سال اول ازدواجتون می خوردین!...انقدر خندیدیم! استادم از خنده بنفش شده بود!

4.      استادی که شبیه جوجه چاق بود(!) آنفولانزای Aگرفته!_ هوراااااااااااااا غیبت!_...خدا شفاشون بده! ولی دوهفته قبلم به همین بهونه غایب بودن!خدا عالمه ولی یه نکته ای هم اینجا هست:"خانومشون دکتر هستن!" این یعنی گواهی پزشکی همیشه آماده!.....به هر حال.انشالله که چیزی نیست. طفلک شاید واقعا مریضه!..ما که بخیل نیستیم!هر جا هستن سلامت باشن!

5.      با یکی از دوستان رو کتاب"خاطرات رضا کیانیان" کار می کنیم...جالبه!Balloons

6.      اون هفته که میشد25 اینا(آبان) داشتیم تشریف می بردیم ولایت که دیدیم یک بانویی درست وسط خیابون جلوی خوابگاه- همون جایی که ما هم روزای دیگه رد میشیم-تصادف کردن...و خونی که جاری شده بود حال آدمو یه جوری می کرد! گزارشات حاکی از اینه که پاشون شکسته و جمجمه شون ترک برداشته...ظاهرا ضربه به مغز وارد نشده. خدا رو شکر..دعا کنید برای شفاشون که این دانشجویی بد دردیه..اونم تو شهر غریب..اونم تو این شهری که ما هستیم!Ruminate

7.      ظرفا و خوراکیامون تو خوابگاه ناپدید شده! به هر کی میگی ندیده! ...فصل انتقام نزدیکه!!!Evil Smile

8.      برادرم برام یه ساعت خریده خیلی خوشکله! خواهرمم همین طور! نمی دونم چرا همه به من ساعت هدیه می دن؟ اونم با هم!اونم الان؟......تولدم نیستا!

9.      رفتیم تولده خواهرم با برادرم یه چرخی زدیم هیچی نخریدیم! کار سختیه! تصمیم گرفتیم پولشو بدیم خودش هر چی خواست بخره!...سلیقمونم یکی نیست البته!

10.  امروز کلی ویرانی به بار آوردم! چرا بعضی روزا به هر چی دست می زنی وا میره!؟

11.  من برم پی درسو مشقم! چیزی یادم نمیاد بگم...(راستی این هفته ام شیرینی خوردیم تو کلاس!انم با چای!جاتون خالی!...به مناسبت اینکه یه نفر زیادی غیبت کرده بود!)

ممنون از همه ی کسانی که این اطراف پرسه می زننن و اصرار به آپیدن دارن!...تهدید نکنین که آپ نکنم نمیاین! خب نیاین! .....بله!...این که نشد! آدم با گرو کشی از دوستاش سراغ میگیره؟ این انصافه؟!....مردی مرد!Sigh

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:4  توسط s | 

سلام به همگی!

 

خوبین؟ حال و احوال خوبه؟ افسردگیا رفع شد؟..................خب خدا رو شکر!

ما نیز خوبیم!.....به قول یه بنده خدایی"اگر از احوال ما جویا باشی, همگی حالمان خوب است. ولی تو باور نکن!!!!"

چه خبرا؟ خوش می گذره؟ سال تحصیلی جدید رو خدمت تمامی دانه کشان مدرسه ای( که فکر کنم نیست اینجا!) و دانشگاهی تبریک عرض می کنم و امیدوارم اساتید نمره بده ای نصیبتون شده باشه! اونم از نوع غیبت کن و رئوف!

اینجا خبر خاصی نیست. جاتون خالی درس که نشد بخونم ولی فرار از شغل جانفرسای سابق کلی احوالمو خوش نموده! یکی نبود بگه مگه مجبوری آخه!!!!

منم مثل اکثر سال اولی های سرخوش که یک مهر تشریف برده بودن دانشگاه , سر پیری(می دونید که ترم آخرم به سلامتی!!!) بساطو جمع کردم رفتم ولایت! البته از استاد که خبری نبود بیشتر رفته بودم پی خوابگاه ....

بخش نخست: خوابگاه!

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! اول که گفتن یا پول یا ...!! ما هم گردنمون از مو باریکتر رفتیم تسویه کنیم که یه شازده ای فرمودن "حالا برین ((مستقر!!!)) شین! ما فرم نداریم....." ما –منو عیال....عیال که نه..یکی از گیج ترین مخلوقاتی که دیدم که دوست صمیمیه تقریبا..البته چون همش میچسبه بهم منم خیلی از کاراشو انجام میدم!!!- هم بدو رفتیم اتاق بگیریم. در کمال تاسف افتادیم طبقه سوم! جالب اینکه قبلا هم طبقه سوم بودیم ولی تو یک خوابگاه دیگه! این یعنی باروبندیلو از اتاق پارسال کشوندیم همکف بعد تو حیاط با وضع فاجعه باری خرکش کردیم اونیکی خوابگاه و سپس سه طبقه دیگه رفتیم بالا! البته چندین بار!....این شد که کلیه سلولهای دستم تا چند روز درد می کرد....

اما از خوابگاهم بگم مستفیض شین! البته جماعت خوابگاه نشین خودشون خبر دارن از این درد جانکاه......!

توصیف:

یه اتاق شش نفره کوچولو با پنج تخت(اونیکی نمی دونم کجا می خوابه!!!)تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com یه میز و سه صندلی(احتمالا هر دو نفر یکی!) پنجره ای که باز نمی شه و در بالکن که بسته نمیشه!

نتیجه: تا شب می پزی تا صبح یخ می زنی!

یک عدد یخچال فوق کوچیک که توش مقادیری سوسک-یا همون سوکس- به دیار باقی شتافتن

نتیجه: عیال مربوطه-دوست و همکلاسیم- دو متر اونطرفتر می ایسته Hangingبنده شاخهای فیکس شده به کف یخچال رو پاک می کنم و حمل جسد می کنم!

پنج تا کمد(که باز نمی دونم رو چه حسابی میگن شش نفره! پس ششمی چی؟!) که دوتاش که نو هست رو منو دوست جون برمیداریم و بعدا یکی دیگه رو اونیکی دوستمون که دیرتر اومدو بسی سرخوشه و از بیخیالیش همیشه کاراش جور میشه!

البته نا گفته نمونه روز  دوم درب یکی از کمدها از لولا در اومد و صاف رفت تو سر صاحب 150 سانتیمتریش! طفلک لابد از طولش دوباره کاسته شده!

دیگه....چیزی یادم نمیاد اون تو باشه! بیرونم که آشپزخونه و حمومو و....هست که ترجیح می دم نگم! فقط در همین حد بدونین که ساکنان طبقه سه چیزی در حد انسان نخستین هستن که آبروی هرچی دانشجو بردن! خوبه کسی نمی بینه جز خودمون!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

راهرو هم خاکی و مقر قبایل بدوی و جدید سوسکها که آزادانه مشغول عبور و مرور هستن.....اینجا ظاهرا بر خلاف سایر خوابگاهها زیادی ویژه ست.....اونقدر که سالی یه بار تمیز شه.......به این میگن عذاب الهی! ولی....شکر!ما که قانع و شاکریم! به هر حال بعید نبود تو کوچه بمونیم!اونم تو دانشگاهی که عمیقا بی قانونه از کلاساش تا خوابگاهو...پس همینم غنیمته!

بخش دوم: دانشگاه

همون روز برگشتیم و دوشنبه باز رفتیم چون کلاس داشتیم اونم با رییس دانشکده که 100% میاد! جاتون خالی....یه چیزایی شنیده بودم ولی اولین بار بود که می دیدم!...چی..........حضرت آقا مو کاشته! اونم الان! به قول یکی از بچه ها اوایل کرک جوجه ای بوده..اما الان!.....انگار حساسیت داده بود رشد نکرده بودن و همش ریخته بود! فاجعه بود! انقدر خندیدیم! یکی نیست بگه حالا تو مو رو میخوای چیکار؟

یکی هم که "x" بود(متعلق به یکی از اقوام که نمی گم چون غیرتین!) گرد و کوتاه...با مزه و لبخند بر چهره! با موهای کوتاه سیخ سیخی و جوجه مانند که کاملا شبیه سایر هم شهریاشون بودن...ولی راستش به نظر نمیومد چندان استاد باشن!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بعد استادای دیگه هم اومدنو درس دادن-دریغ از یه استاد غایب!...همین رییس دانشکده هم هفته بعد قراره امتحان بگیره!!!  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comرحم ندارن که!تازه گفته یه پروژه شبیه پایان نامه هم می نویسین تا آخر ترم...اونم جلو چشم خودم! از جایی کپی کنید صفر میگیرید!....ترم آخر! جالب اینکه ایشون شونصد تا کتاب چاپیدن..همه رو هم یا از نت کپی کردن یا از کتابای دیگه! تازه پژوهشگر برتر هم شدن به همین مناسبت! جل الخالق!

 

خلاصه یکی میگه  سیاسی کار میکنیم اونیکی میگه شعرای مولانا جالبه(چه ربطی داره آخه؟)یکی دیگه میگه متن فارسی رو باید به انگلیسی برگردونین بهم تحویل بدین ..هیچ کس رحم نداره تو این دانشگاه..مخصوصا رشته ما!

بخش سوم: دوستان

امسال انقلابی در عرصه ی دوستان رو شاهد بودیم...چند نفر از لیزر چشمی بهره بردن..چندی سیستم بینی رو عوض نمودن-دماغ نو مبارک!- عده ای شلخته تر از پیش شدن و عده ای هم گیج تر...خودمم که..............!خلاصه امسال به جای اصلاح الگوی مصرف دست به نو آوریو شکوفایی زدن!

=========

دیگه چیز قابل گفتنی یادم نمیاد....یعنی یا یادم نمیاد-چون احوالم خوش نیست . سرمم به شدت شلوغه. یا یادم میاد ولی نمیشه گفت!

راستی برادرمم بالاخره دانشجو شد و خانواده ای را از نگرانی رهانید! من که به شخصه معتقد بودم این بچه آدم بشو نیست ولی به معجزه هم اعتقاد داشتم! .............خدایا رحم ت رو شکر!

 

فعلا خداحافظ...می رم و خبری شد خبرتون می کنم.

 

شاد باشید !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:56  توسط s | 

سلااااااااااااام

خوبین؟

ما نیز خوبیم!

چه خبرا؟تابستون خوش گذشت؟اونطوری بود که فکرش رو می کردین؟ درس خوندین؟کلاس رفتین؟تا ظهر خوابیدین؟........................نههههههههههههههههههههههههههههههه! اینجا که نه!

اول که تیر بود و چندتایی از امتحانات به لطف قهرمان بازی و اینا عقب افتاده بود که باید می دادیم....خب به خیر گذشت...علیرغم حضور برخی عوامل حواس پرتی عاقبت شدیم 18.35 یا همین حوالی!

بعدش هی اومدم ارشد بخونم؛ کتابارو پهن کردم همه جا....اما نشد! اولش گفتم بذار یکم بگذره بعد می خونم. بعد هم به 1000و 1 دلیل از جمله در دست داشتن یه کار سفارشی نشد و نشد تا تابستون تموم شد و این بیچاره موند با حوضش!

دیگه اینکه تشریف مبارک رو می بردیم آموزشگاه و بعد سر و کله زدن با انواع و اقسام جونورها-از مسئولاش گرفته تا شاگردای خواب آلود و باهوش-چیزی که بدست اومد اونقدر فجیعه که نمیشه گفت! در واقع کل تابسنوت رو بی وقفه تلف کردم اونم با کسایی که فکرش رو نمی کنین...(مثال:  بچه ام مریض بود درس نخوندم.....خونه تنهاست حواسم نیست...آقامون خواب بود حالا(!!صبح) بیدار شده دنبالم می گرده؛بذار برم بهش زنگ بزنم....راستی مامانم اینا یه مینی بوس مهمون داشتن...جمعه چالوس بودیم؛بساط کباب همه جا براه بود؛پس این ملت کی روزه میگیرن؟صف یک کیلومتری بربری دم افطار مال چیه؟!...و........) آخرم که هیچی به هیچی..! به قول پدر محترم:" باب جون پول تاکسی رو جمع میکردی بیشتر میشد که!" و عاقبت هیچ قراردادی هم نوشته نشد که دلم به"کسب تجربه معتبر" که دلیل رفتنم به اونجا بود خوش باشه لااااااااااااااااقل!

 

خلاصه چه گویم که...!

بعدشم که ماه رمضونههههههه!

تبریک میگم به اونایی که مهمون خدا شدن...

بنده که با قامت نی قلیونی همچنان به امر شریف روزه گیری و گرسنگی مزمن مشغولم-که البته در این امر سابقه ای دیرینه داریم! بله!......اصلا اگر بقیه نصف عمرشون رو خوابن؛من نیستم چون کم می خوابم؛عوضش دوسومش رو چیزی نمی خورم!!!!!! البته زیاد فرق نداره چون در هر صورت مغز آدم چندان فعالیتی نداره! یا بهتر بگم اصلا کار نمی کنه!

اینم که اول گفتم" تابستون خوش گذشت؟اونطوری بود که فکرش رو می کردین؟ درس خوندین؟کلاس رفتین؟تا ظهر خوابیدین؟........................نههههههههههههههههههههههههههههههه! " برای همینه که اهل خواب نیستم.........بقیه موارد رو هم که توضیح دادم چرا "نه"!

 

چند تا نکته:

1)از کل تابستو فقط دو روز چالوس بودیم که عالی بود...البته آخرش با مریض کشون همراه بود به دلایلی! و همینجا دوباره میگم خونواده ی هیچ احدالناسی رو مشاهده ننمودیم! سوال نفرمایید! اصلا همش تو باغ یه نفر بودیم ؛اگر می خواستیم هم نمی شد ببینیم!........... ناگفته نمونه که فضا بسی زیبا و بزرگ بود!حیاط چند طبقه درست کنار رود .........خوش بحال صاحبش و خوش بحال ما که بالاخره توش رو دیدیم.....ویلای مذکور درست کنار جاده بود و هر کی رد میشد سعی میکرد از لای در نیمه باز داخل رو –شده یه نظر- ببینه.....لابد فکر می کردن ما هم"مرفه بی دردیم"...........!!!!! گول نخورید! هر کی هر جا بود مال خودش نیست که! تزئینیه!

حیف که حوصله عکس گذاشتن ندارم وگرنه حتما یکیش رو میذاشتم-البته با اجازه صاحب محترم !

جای دیگه مطلقا نرفتیم-مگر قهر دو روزه ی بنده و مهاجرت به چند قدم اونطرف تر-منزل جد بزرگوار مادری!...خدا سایه شون رو از سر ما کم نکنه...اول بردنم خونه خا له....بعد تولد پسر دایی...بعد هم دیدم این اعتصاب جواب نمیده برگشتم خونه!

2)دیگه...... آموزشگاه بی آموزشگاه! هر چه کشیدم بسه! لعنت به کسی که به بهانه نداشتن تجربه منو تو صدا و سیما؛ دفتر روزنامه و مجله وغیره راه نداد! آخه به اینم میگن تجربه؟! به چه دردی می خوره اصلا؟ دیدی درسام موند!

3) چند وقت دیگه باز دانشگاه باز میشه ولی من نه خوشحالم نه ناراحت...در واقع خنثی! اونقدرها بد نیست ولی آش دهن سوزیم نیست! لااقل برای من که سرم تو کار خودمه و یه راست میرم کلاس میام خونه! هشتم انتخاب واحده با دوستان تشریف می بریم اونجا....آخه یه ترم نرفتیم تا آخر دنبال یه"آیین" دویدیم و نهایتا بهمون ندادن!....مهم نیست حالا!

چیزی که مهمه و ذهنم رو مشغول کرده اینه که" اگر ارشد قبول نشم چی؟" طاقت ندارم یه سال رو تو خونه تلف کنم....اصلا اگر می خواستم تلف کنم یه سال می موندم خونه دوباره کنکور میدادم. شاید رشته بهتری قبول میشدم.............................!

اااااااااااا خوب شد یادم افتاد! اگر خدا بخواد بعد ارشد می خوام باز کنکور بدم اما این بار تجربی یا هنر! خدا را چه دیدی؛ شاید دکتری چیزی شدیم عاقبت!

ببخشید بابت روده درازی...فقط خواهش می کنم با وجود اینکه بد اخلاقم و این آپ هم اونقدرها شنگولی نیست؛ دعام کنین....

دعا کنین قبول شم. باور کنین چندان خنگ نیستم. امیدی هست که مستجاب شه اونم واسه کسی که هیچوقت درس نخوند و همش لطف و رحمت خدا شامل حالش شده تا بحال............ مرسیییییییییییییییییییییییییی!

 

ممنون که گاهی به این خونه به هم ریخته سر می زنین حتی اگر خاک گرفته باشه!Baby GirlBaby

 

خداحافظ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:21  توسط s | 
سلام!

خوبین دوستان پنهان؟! پیرو تقاضاهای مکرر کم کم دارم بیخیال مسائل امنیتی میشم...شاید لینک بذارم..........................شاید!

 

اول اینکه باز طبق معمول امتحانه و من یاد آپ افتادم! + اینکه مقادیر بسیاری از یه نفر دلخورم, شده مزید علت که این شکلی شم:یا در بهترین حالت:!!!!!!!!!!!!در حال حاضر هر دومون می خوایم همو بکشیم.ولی انگیزه قتل فرق داره...........بگذریم حالا!

می خوام از قضایای مختلف و مخصوصا قضیه اون بیست آخر ترمی که تونستم بگیرم براتون بگم!!!!!

 

اول اون بیست مشکوک: قرار شده بود اگر تو یه روزنامه "quality" مطلبی چاپ کنیم یه بیست بگیریم...همین جوری! البته احتمالا ۱۹.۵ می شدم و اینهمه ارزش نداشت زحمت بکشم و آخرم با چه وضعی یه مطلبی یه جا چاپیده شه....ولی به هر حال ترم ۶هم ۲۰ گرفتم...دلتون بسوزه!!!!!!!!!!!

 

اما سایر درسها......................خب چی بگم !اول از بیست شروع کردم که حواستون پرت شه!!!

راستش یکیشون که اصلی بود و چهار واحد....گل کاشتم....اونقدر وقت تلف کردم که از 13 درس سخت تا صبح امتحان 4 تاشو خونده بودم...خدا رحم کرد باز...!اگر گفتین چند شدم؟!

 

 

0؟ 1؟ 2؟ 3؟ 4؟10 ؟ نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه  16! ...اینم برای خودش شاهکاریه البته! ولی رو 19 حساب می کردم......حیف شد!مهم نیست حالا!

از اون وحشتناکتر تربیت بدنی2-علیرغم تک واحدی بودن- اما فاجعه باره که اونم بشی 16! دلیلشم اینکه چون مربی عضو تیم ملیه احتمالا ما هم یک ترمه باید میشدیم مثل اوشون و خبر نداشتیم! فلسفه اینکه 2 ثانیه=2 نمره کمتر رو هم نفهمیدم...برای همین توضیح نمیدم چون شما هم یا نمی فهمین؛ یا می فهمین که بهتره این طور نشه!

 

 

دیگه اینکه جواب بقیه امتحان هام نیومده جز یکی که شدم"19.95"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!جل الخالق!   ما رو مریخ درس نمی خونیما! اینم به هر حال نمره اییه واسه خودش...

 خوابگاهم که حرفشو نزن....از وحشی بازیای معمول+وحشی بازیهای مدرن به دلیل برخی وقایع که بگذریم,از بس هی کنسرو خوردیم که بعضی چیزای دیگه رو نخوریم حالمون وخیمه...!!!!

من دیگه برم...امتحان دارم..اعصابمم خط خطی...خودمم خسته!یه عالمه!

یه ترم دیگه= خداحافظ قیمه...خداحافظ چمنای حیاط....خداحافظ خوابگاه چندشناک...خداحافظ استادای مریخی ..خداحافظ کارمندای بی انصاف...خدا حافظ دانشجوهای خل و چل...خداحافظ تلاش بیهوده و بی نتیجه...خداحافظ مرگ استعدادها...خداحافظ خاطره های نداشته....خداحافظ شهر دیوانه ها..و خداحافظ دانشگاه کارشناسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!......................................خداحافظ همگی!

 

پییییییییییییششششششششششش به سوی ارشدددددددددد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:54  توسط s | 
سلاااااااااااااااااااااااااااام

خوبیییییییییییین؟!

.......اینکه اومدم چیزی بنویسم برای اینه که یه امتحان نیم ترم خوشگل دادیم که خیلی جالب بود......جاتون خالی(البته اگر نتایجش هم به همین خوشگلی باشه!!)Happy Dance

 

اول از اینجا شروع کنم که باز طبق معمول بنده شرمنده ی درسها شدم چون نخونده بودم!نگه داشتم برای خود شب امتحان که اتفاقا اونروز یه امتحان دیگه هم داشتیم و اون رو هم گذاشته بودم برای همون شب!!!

ولی شب دیدم عجیب خوابم میاد...اون امتحان فرعی رو یه روخونی کردم و بیخیال شدمReading a Book ...در حالی که تمامی دوستان کوشا شب رو هم بیدار می موندن و حسابی داشتن می خوندن ,بنده در کمال اعتماد به نفس تشریف بردم لالا!اونم ساعت11!!!گفتم حتما صبح زود بیدار می شم یه ذره می خونم اما.....

 

صبح 4 بیدار شدم رفتم سالن مطالعه که اتفاقا خیلی گرم و نرم بود...بنابراین یه کوچولو چشمام رو بستم.....که دیدم ای داد ساعت 6:30 شده!دیگه فایده نداشت نیم ترم رو بخونم چون زیاد بود برای همین یه نگاه به اونیکی که ساعت 8 داشتیم انداختم و رفتیم!

عجییییییییییییبه!خیلی عجیبه که سوالای درس research methodsهمه سوالهای ریاضی بودن که با اجازتون فقط آی کیو بنده ی حقیر و سه نفر دیگه قد داده بود چی به چیه...و نتیجه اینکه در برابر حیرت همگان نمره کامل گرفتم ونمی دونین چه لذتی داشت!!!...دلتون بسووووووووووووووووووووووووووووزه!

 

بعدش رسیدیم به نیم ترم که قرار بود با بلوتوث به هم برسونیم که البته با قند و نبات بازیای عده ای استاد گرامی متوجه شدن..امیدوارم به روشون نیارن!!!

(نمونه آبنبات بازی:"استاد !اینا همه بلوتوثاشون روشنه خودتون ببینین!می خوان تقلب کنن...."جالب اینکه ایشون خودشون این روش رو پیشنهاد داده بودن....ولی دلیل این خودنمایی رو نمی دونم...من که از اول امیدی بهشون نداشتمو برام فرق نمی کرد....)

 

بعد برگه ها پخش شد و هنوز نفهمیده بودم چی به چیه که دیدم دوست محترم که تمام شب رو بیدار بودن و قبلا هم خونده بودن  noteی برای من فرستادن به این مضمون:

۱۱

۱۲

۱۳

۱۴

۱۵

۱۶

۱۷

۱۸

۱۹

۲۰

جوابشو بگو!!!!!!!!!!!!Surprise(توضیح اینکه یا باید از ۱تا ۱۰رو جواب می دادیم یا ۱۱ تا ۲۰)

 

دقیقا یاد"ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم!"افتادم!

می خواستم اگر لازم شد از ایشون امداد بگیرم که کلا ناامید شدم!Superheroاما....

نکته ی خیلی جالب اینجاست که سوالها برای منی که به عمرم نخونده بودم آشنا بودن و تقریبا همه رو بلد بودم ولی برای بقیه نه!نتیجه اینکه بنده تند تند جواب دادمو شروع کردم به بلوتوث نمودن جوابها برای اهل محل!

فقط یه مشکلی بود و اون اینکه تو سیل یادداشتهایی که میومد معلوم نبود کی به کیه و از اونجایی که گوشی من وقتی بسته باشه اسامی فرستنده ها رو نشون نمیده+اینکه وقتی چند نفر همزمان چیزی می فرستن و من  accept میکنم دیگه معلوم نمیشه فرستنده ها کی بودن؛اون وسط نمی فهمیدم کی چی می پرسه و بعدا جدا جدا به هر کی به نظر نیازمند میومد کلیه جوابها رو سند کردم...البته مال قسمت تستی رو!

خودم که لذت بردم...بقیه هم استفاده!تموم کسایی که سال به سال سلام هم به آدم نمیدن به طرز عجیبی فامیل شده بودن و صمیمیت ازشون می تراوید......Choir

خدا رحم کرد!

البته یه نکته هم هست و اون اینکه بنده یه راهی پیدا کردم برای گرفتن ۲۰کامل اونم از حالا!برای همینم خیالم راحت بوده و هست!

 

اگر موفق شدم میام همینجا میگم!

 

Rock n Roll*نتیجه:زیاد درس نخونین...از خوابتون نزنین...ریلکس باشین و بقیه رو هم از راه بدر کنین................خدا با ماست!!!

 

 

 

بایییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط s | 
Helloسلام!Balloons

خوبین؟!

 

اینکه یه مدت نبودم واسه اینه که....خب همه ی دلایلش رو نمیگم!!Rose

ولی هم درسا سنگیننGlasses...هم حوصله ندارمSigh...

هم ترافیک انسانیه..هم کلی مقش دارم!Read

 

بگذریم..اومدم خاطره بنویسم.اونم از عید!spring

بالاخره سال ۱۳۸۸ دوست داشتنی فرا رسید و سال دوست نداشتنی ۱۳۸۷ راهشو کشیدو رفت!اما امسال هم عجیبه...یعنی ما عجیبیم!Hanging

 

 

اول اینکه هیچ چی مخصوص عید نخریده بودیم..بنابراین همین که مشغله مون تموم شد(یه هفته مونده به عید!!) تازه یادمون افتاد که بریم خیابون متر کنی....که کاریست بسی دشوار!خدا ولگردهای محترم را صبر دهاد!!!

بعد اینکه وقتی فرصت خریدن-که از تمیزیدن راحتتره-رو نداشتیم...لابد خونه تکونی هم بی خونه تکونی دیگه!!!....بله....جاتون سبز نباشه!I'm OKمن که تازه از ولایت(=محل تحصیل)برگشته بودم همراه با خونواده ی محترم مشغول شدیم ....خدا نصیب نکنه..آرزوی یه خواب راحت و آروم(برای من میشه تا حوالی ۸ صبح!!)به دلم موندNight... تعدادی شتر همراه با بار پیدا شده....گمونم پارسال کمی بعد از عید گم شده بودن!

 

دیگه اینکه اصلا نفهمیدیم چی شد که عید شد...سر سفره همه ی دوستان آشنایان بستگان و..رو دعا کردم..Group Hugشما هم فراموش نشدین!!عیدی هم..ای بد نبود!....ولی قسمت عجیب مال بعدشه که یه مدتی بود بحث این بود که بریم سفر..هنوز هم هست!یعنی اینکه انقدر گفتیم می ریم که آخرشم نرفتیم!اصلا معلوم نیست چه خبره...ولی بعیده...

 

آخرین مطلب هم اینکه کلی پیک نوروزی ؛کهنه روزی و غیر نوروزی دارم که خدا میدونه کی قراره شروع کنم به تلاش برای راضی کردن خودم به نگاه انداختن بهشون!!!

 

 

بای فعلا...برای همه دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:24  توسط s | 
سلام!

 

بالاخره امتحان ها تموم شد و ما نیز خلاص گردیدیم!Cheerleader

جاتون خالی...حسابی گلکاری بود....Flowerخب  از اونجایی که من عادتمه نخونده نمره بگیرم اینبار بد شانسی آوردم اساسی...و اینگونه شد که الان تو شوک به سر می برم..!!!

 

 

خدا خودش کمک همه بکنه و هیچ آدمی رو اینجوری ضایع نکنه..!!!

اینجا خیلی خبرا بود ولی بهتره فعلا چیزی نگم!

 

دیگه بای

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:6  توسط s | 
اول سلام !

دوم اینکه بالاخره برف اومد..پارسال آبان کلی برف اومده بود ولی امسال دی ماه تازه به هوش اومد!!

سوم اینکه ما امتحانهامون شروع شده ...اما...

 

خب اول از همه که تولدم بود:Birthday Partyمعلومه که نمیشد درس خوند!دوم اینکه از اونجایی که من ذاتا خیلی درس خونم و در این مورد هم زبانزد عام و خاصمخب....گلکاری کردم..اونم درست روز اول!

 

نه اینکه اصلا نخونده باشما..ولی این خوندنا به درد امتحان نمی خوره چون همش نگاه اجمالیه!!نتیجه هم مشخصه دیگه..همه درست نوشتن و من غلط!اونم کسایی که از لحاظ آی کیو در سطح جالبی قرار دارن...!!البته مراقب های زحمت کش هم انجام وظیفه شون عالی بودShark Island منم که ناوارد...بنابراین سایرین همیاری می کردن و من سرم بی کلاه مونده بودبه هر حال آخر سر ورقه ی زیبام رو تحویل دادم که در اکثر بخشها سفید بود و جاهایی هم که نبود روش این شکلی بود:

 

حالا شما بگین من حق دارم بی اعصاب باشم یا نه؟آخه چرا مثل یک عدد بچه ی آدم درس نخوندم؟...آبروم رفت...

 

حالا دیگه دلداری هم فایده نداره..مگر اینکه استاد محترم رحم کنه که بعیده...یکی از دلایلش هم رفتار خشونت آمیز بنده در روز امتحانه که البته حق داشتم چون قرار نبود همچین سوالاتی داشته باشیم!بله!

 

خب دیگه درد دلام تموم شد..از کلیه بازماندگان که به حسابشون رسیدم عذر می خوام...خب موقع امتحان این چیزا طبیعیه..به دل نگیرین!!

 

بای تا بعد!Gemini

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:53  توسط s | 
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ